سردم است ای گل یخ! وقت شقایق شدن است
بوسه ای بکر بچین! نوبت عاشق شدن است
چشم شبرنگ من و چشمه ی آبی هایت
که شب انباشته از آینه ی دق شدن است
کاشکی حوضِ بلورینِ مرا هم بچشد
آن که در تاب و تبِ ماهِ مناطق شدن است
دست ماهِ چه کسی خوشه ی خورشیدی چید؟
که افق یکسره در خلسه ی مشرق شدن است
گره پنجره و پنجه ی زرین افق...
رو به صبح آر! که هنگامه ی صادق شدن است
هر چند ابریشم- نگارِ اصفهان و بلخ و چین هستم
تا هفت شهر نیروانای تو سرگردان ترین هستم
وقتی جهان را غرّش طیاره های پیر می بلعد
من کوچه گردِ آرمانشهر ِ تو با رخش نئین هستم !
از جام جادوی هزار و یک قبیله آتشی آور !
در جستجوی جذبه ای دور از شبان ِ نقطه چین هستم
آتش بزن ! آتش بزن ! آتش بزن ! در سینۀ صحرا
در رقصِ گندم زارهایت ، حسرتِ نانِ جُوین هستم
گاهی که با فوّاره ها افشانی و از کوه ها جوشان
در پای هر آتشفشان ِ نیم خفته، در کمین هستم
باشد که توفان ِ تو از من بادبان سازد در اقیانوس
در ساحل ِ سوزانِ هلمند آخرین چادر نشین هستم
چون بال ریزانِ حبابی در شلنگ اندازِ توفان ها
یک لحظه در اعماق دوزخ ، لحظه ای خُلد برین هستم
تا از حباب ، از آسمان، از کهکشان ها پوست اندازم ...
جامی نخواهم خواست تا خود شوکران و انگبین هستم
پا می گذارم می دمد گُلمرغ ها و مینیاتور ها
آیینه می بارد، خدایا! او جنان ؛ یا من جنین هستم ؟!
با موج و مرجان می چکم از مارپیچ کهکشان ها و ...
صبح از صدف ها می تراود یا که من نزدیک بین هستم ؟!
تنها تر از ماهی که می لرزد در افسون صدف زاران
دستی بکش! شعری بدم در من که سدّ آهنین هستم
هو هو بزن در هشت ضلع ِ این مُقرنَس ها و گنبد ها
در سنگچین ِ خویشتن تنها دوتاری بی طنین هستم
شب ها که بارانِ شهود از گیسوان ِ گَنگ می بارد
سوسوی فانوسی در آتش بازی ِماه و زمین هستم
گم کردی و گم کردم افلاک و زمین، ده رُبع مَسکون را
تا چشم در چشم تو دارم ، مرکز دنیا و دین هستم
پرسان کن از اقصای اطلس دستم ، از افلاک بالم را !
منظومه در منظومه آخر تا کجا بی سرزمین هستم ؟!
- کشمیر تا شیراز- روشن کن بهشتی از پَرِ طاووس!
تا بنگری - از سنبله تا ثور- کبکی خوشه چین هستم
دیگر نه در دهلی بجوی و غزنه ، نه بلخ و بخارایم
بربند چشمان و بپرس از مردمانت! ؛ من همین هستم!
فوجی فراز ابرها بر گُرده ی گردونه ها جاری ست ؟!
یا این منم با پاره های مصحف ات خلوت گزین هستم ؟
***
خوش می خروشد این قطارِ مست ، سوی آخرین قلّه
جان می کَنم با واژه هایت، گرچه تنها سرنشین هستم
اکبری (سراج) - مهر (میزان) 1388 - بازنویسی: خزان ۱۳۸۹
هفت روز و هفتصد ماه است می جنگند در هلمند
اندك اندك نانِ صلح ات می رسد اي کودك دلبند!
می رسد نانِ تو داغ و تازه تر از ابر و باد و ماه
کوه هاي توره بوره ، موج هاي تفتۀ هلمند
می رسد نانِ تو رنگین تر از آوازي که خشکیده
بر در و دیوارِ خانه ، اندرونِ حجلۀ پیوند
نان خود را گرم قسمت می کنی با اسپکانی شوخ
ریخته در کوچه هاي بلخ ، تختِ رستم و میوند
با کبوتر هاي باغِ بابر و کَبکانِ پلچرخی
- چینه دانِ پر ستاره، بال هاي تا ابد پابند-
با قلاعِ آسمایی , ساحلِ سوزانِ ماهی پر
با زنانِ کوزه بر سر ، دخترانِ آتش و اسپند
بامدادي مادرِ خود را بگو دستی بچرخاند
در تنورِ خفته از آتشفشانِ کوه ورجاوند
مانده در دست تو نانی سوخته همچون زنانی که
خویش را در خانۀ تو انفجارِ ناگهان دادند !
ذره ذره می برد نانِ تو را بادي که می نالد
سوي دشت و دامنِ تب کرده، از فَرخار تا اَرغند
ذره اي در کامِ موري ، تکّه اي در چنبرِ ماري
تا برنده کیست در این جنگلِ برگستوان و بند؟
هر غریبی را نصیبی ... ، جز غیورانِ شوالیه
- نیزه دارِ خرمنِ خشخاش هاي پیرِ ثروتمند-
ذره ذره گرد می آرند موران و ملخ هایت
کی بجوشی همچو خون در رگ رگ و چون شیره در آوند؟
دستهایت برگ می جوشد، سرت صد غوزه، ششصد خُم
عالمی حیران، بخوان افسانه اي نو از هزار و چند
دشت تا دشت از تو سرمست است و از بالِ ملخ زاران
ابرهاي تیره می بارند گاهی زهر و گاهی قند
این که می چرخد به دورت، ابر و باد و ماه و خورشید است؟!
یا سوارانی که از هر ذره ات خورشید می گیرند؟!
آخرین ذره دو چشم توست یا فوجی که پر دادند
راز هلمند و کَنِشکاي تو را فروند در فروند ؟!
آخرین تکه دو دست توست یا قرصِ زغالِ ماه ؟!
هفت روز و هفتصد ماه و چهل سال است می جنگند ...!
***
نان خود را با همه قسمت کن آري! غیر قلبِ خویش
باش! تا محشر برقصد یاغیِ تنهاي ناخرسند
اکبري (سراج) 1388/5/10
نقاب آهنین بر روی و زوبین و سپر در دست
به لشکرگاه* آمد خشمگین دن کیشوت سرمست!
که:بگشودم قلاع غرب و بردم گنجها از شرق
کنون فرجام تاریخ است و خوان آخرم بایست...!
بگو ای سانچو ! کو دروازه تا بگشایمش چالاک؟
کجا بندی است دلسینا که بر زینش نشانم چست؟
در این صحرای توفان زا که هر سو خفته اژدرها
بزن نی تا برآرم شش، بزن «هو» تا بدرّم شصت!
همی تازید و بر هر کوه و صخره، پنجه ها یازید
چنین از هر گل وحشی یکی دل برد و صد دل خست
گذشت از هیبت هلمند و جادوی قلل چون باد
که در پای دژی دشوار اسپش خورد با بن بست
به رقص آمد دژ ... آنک! اشتران مست ... و دنبالش
صدای دختر کوچی که قلب کوه را بگسست
بگفت: این است آن رازی که بشنید آدم از حوا
غزلهای سلیمانی که صد بلقیس اش از خود رست!
رمید از پهلوان دلبر، چو موری کو برآرد پر
دن از شوقش گهی با ابر و گه با باد می پیوست
رسید آنجا که جوشان بود خون تاک از تریاک
هزاران جام آتشگون بلند و، کوه و کیهان پست !
فتاد از اسپ حیران و به دریا زد دل سوزان
نقاب از چهره افکند و طلسم باستان بشکست
سرش چرخان و قلبش جام خون حلقۀ دیوان
که عطشان سوخت در بحری که گاهی نیست،گاهی هست!
کژ و مژ، بی سوار، آخر دو اسپ رم زده راندند:
- شقایق یا گل خشخاش، آری مسئله این است!
حمل ۱۳۸۷- محمد تقی سراج
لشکرگاه: منطقه ای حاصلخیز و باستانی و مرکز کشت خشخاش و مواد مخدر
در ولایت هلمند افغانستان
مترسک از سفر خواب ها رسید و گریست
که آن بهشت که عمری صدا زدم این نیست!
به جای شاپرکان یله ، دو سه گلّه
به جای صبح سماع من و شقایق چیست ؟
کنار چشمه از آن دختران کوزه به دوش
یکی نمانده بخندد به من که: راست بایست!
نگاه کرد: افق در افق ، کران به کران
- زبانه های کبود و شرابه ها ازکیست ؟
چنان بنفش چکیده به دامن هلمند
که می توان به چهل چشم دوزخی نگریست!
به رستخیز سواران ز شهر سوخته ای-
که پر نقوش طلا روی کوزه های گلی ست
به صد هزار سیاپوش تیغ و جام به کف ؛
- «چه خون تلخ سفیدی ز غوزه ها جاریست !»
مترسک از سفر رنگها به خویش آمد
- چقدر باید مرد و چه وقت باید زیست ؟!
در اهتزاز بنفش آنچنان شراره کشید
که خیره ماند به روز نخست ، ساعت بیست ...
***
میان چشم مترسک کسی ندید و نخواند :
« تفاوتِ گل خشخاش با شقایق چیست؟!»
حمل ۱۳۸۷ - محمد تقی اکبری (سراج)
تا می تپید از سینه ... تا انگشت، ... تا کاغذ
رقصان - چمن تا قرغه۱ - از "کاغذ پران"۲ ها بود
هر طفل، رنگین کاغذی در چنگ می آمد
آنروز در هر مکتب۳ از نام تو غوغا بود
هر چه زمین چرخید و کابل در خودش پیچید
بر "آسمایی"۴ او عقابی پیر و تنها بود
شاید تو را می دید زنده، یا مرا مرده
ابری که از پشت غبار شهر پیدا بود
صبحی پس از باران به دنبالت دوید ... اما
گم گشتی و گم گشتم و... تاریخ گویا بود!
دیگر نه زان پیر آمد احوالی، نه از اطفال
چشما ن تو ماهی گکی در قعر دریا بود
نیش سلاحی سرد، بند و چشم بندی کور!
از کی مگر محبس تغزل- خانه ما بود ؟
تنها تو ماندی و تو تنها...، پشت در کشتند
هرچه نفس، هرچه طپش، هرچه تقلا بود !
*******
شب در شکنج شهر رقصیدی چو "کاغذ باد"
تا صبح پر ریزان "آزادی" چه زیبا بود !
محمد تقی سراج
کابل که بود؟ دختر آیینه و هلال
افتاده بود سمت افق های بی مثال
یکروز هم- ستارۀ کاووس پرزنان
می چید خوشه خوشه از آن گنج لایزال
یکروز هم- پیالۀ بابر فشانده بود
بر دلبران دهلی و دربار،خط و خال
دیروز دیدمش که پس از قرن ها گداز
از کوزه سفالی خود می چشد ملال
سیگار بر لبانش خاموش می شد و
او خیره مانده بود به پانوس پارسال
برشهر بی تهمتن و تهمینه ای که هیچ-
از آن نمانده جز من و مردان خشتمال
یا بر تنور کُشته که بازش همی دمند
مردان برج های کهن، چادری کشال !
……
دیشب کنار رودخانه اجساد، چهره شست
زیبای دهر،دلبر من، ... لوچ پیرزال!
محمد تقی سراج
این غزل در سیاهترین سالهای حکومت طالبان سروده شده بود
دریغ که هنوز هم زبان حال وطن امروز من است!
به مهاجر ان افغانستان :
می روم دهکده در دهکده، فانوس به دست
در پی آن وطن گمشده، فانوس به دست
می روم تا که به شبکورترین "کلکین" ها
چون شهابی برسم، سرزده، فانوس به دست
جاده های سفرم باد شد و من ماندم
پا به پای شب وحشت زده، فانوس به دست
تا فتیله نرسیده ست به آن سرخ ترین
می روم با قدم یخ زده، فانوس به دست
همسفر شو که هزار و یکمین "استاره"
به وداع من و تو آمده، فانوس به دست
همسفر شو که ز شب های زغالین زمین
خواهم افروخت صد آتشکده، فانوس به دست !
محمد تقی سراج