هفت روز و هفتصد ماه است می جنگند در هلمند
اندك اندك نانِ صلح ات می رسد اي کودك دلبند!
می رسد نانِ تو داغ و تازه تر از ابر و باد و ماه
کوه هاي توره بوره ، موج هاي تفتۀ هلمند
می رسد نانِ تو رنگین تر از آوازي که خشکیده
بر در و دیوارِ خانه ، اندرونِ حجلۀ پیوند
نان خود را گرم قسمت می کنی با اسپکانی شوخ
ریخته در کوچه هاي بلخ ، تختِ رستم و میوند
با کبوتر هاي باغِ بابر و کَبکانِ پلچرخی
- چینه دانِ پر ستاره، بال هاي تا ابد پابند-
با قلاعِ آسمایی , ساحلِ سوزانِ ماهی پر
با زنانِ کوزه بر سر ، دخترانِ آتش و اسپند
بامدادي مادرِ خود را بگو دستی بچرخاند
در تنورِ خفته از آتشفشانِ کوه ورجاوند
مانده در دست تو نانی سوخته همچون زنانی که
خویش را در خانۀ تو انفجارِ ناگهان دادند !
ذره ذره می برد نانِ تو را بادي که می نالد
سوي دشت و دامنِ تب کرده، از فَرخار تا اَرغند
ذره اي در کامِ موري ، تکّه اي در چنبرِ ماري
تا برنده کیست در این جنگلِ برگستوان و بند؟
هر غریبی را نصیبی ... ، جز غیورانِ شوالیه
- نیزه دارِ خرمنِ خشخاش هاي پیرِ ثروتمند-
ذره ذره گرد می آرند موران و ملخ هایت
کی بجوشی همچو خون در رگ رگ و چون شیره در آوند؟
دستهایت برگ می جوشد، سرت صد غوزه، ششصد خُم
عالمی حیران، بخوان افسانه اي نو از هزار و چند
دشت تا دشت از تو سرمست است و از بالِ ملخ زاران
ابرهاي تیره می بارند گاهی زهر و گاهی قند
این که می چرخد به دورت، ابر و باد و ماه و خورشید است؟!
یا سوارانی که از هر ذره ات خورشید می گیرند؟!
آخرین ذره دو چشم توست یا فوجی که پر دادند
راز هلمند و کَنِشکاي تو را فروند در فروند ؟!
آخرین ذره دو دست توست یا قرصِ زغالِ ماه ؟!
هفت روز و هفتصد ماه و چهل سال است می جنگند ...!
***
نان خود را با همه قسمت کن آري! غیر قلبِ خویش
باش! تا محشر برقصد یاغیِ تنهاي ناخرسند
محمد تقی اکبري (سراج) 1388/5/10
نقاب آهنین بر روی و زوبین و سپر در دست
به لشکرگاه* آمد خشمگین دن کیشوت سرمست!
که:بگشودم قلاع غرب و بردم گنجها از شرق
کنون فرجام تاریخ است و خوان آخرم بایست...!
بگو ای سانچو ! کو دروازه تا بگشایمش چالاک؟
کجا بندی است دُلسینا که بر زینش نشانم چست؟
در این صحرای توفان زا که هر سو خفته اژدرها
بزن نی تا برآرم شش، بزن «هو» تا بدرّم شصت!
همی تازید و بر هر کوه و صخره، پنجه ها یازید
چنین از هر گل وحشی یکی دل برد و صد دل خست
گذشت از هیبت هلمند و جادوی قلل چون باد
که در پای دژی دشوار اسپش خورد با بن بست
به رقص آمد دژ ... آنک! اشتران مست ... و دنبالش
صدای دختر کوچی که قلب کوه را بگسست
بگفت: این است آن رازی که بشنید آدم از حوا
رمید از پهلوان دلبر، چو موری کو برآرد پر
دُن از شوقش گهی با ابر و گه با باد می پیوست
رسید آنجا که جوشان بود خون تاک از تریاک
هزاران جام آتشگون بلند و، کوه و کیهان پست !
فتاد از اسپ حیران و به دریا زد دل سوزان
نقاب از چهره افکند و طلسم باستان بشکست
سرش چرخان و قلبش جام خون حلقۀ دیوان
که عطشان سوخت در بحری که گاهی نیست،گاهی هست!
§ کژ و مژ، بی سوار، آخر دو اسپ رم زده راندند:
- شقایق یا گل خشخاش، آری مسئله این است!
حمل ۱۳۸۷- محمد تقی سراج
لشکرگاه: منطقه ای حاصلخیز و باستانی و مرکز کشت خشخاش و مواد مخدر
در ولایت هلمند افغانستان
مترسک از سفر خواب ها رسید و گریست
که آن بهشت که عمری صدا زدم این نیست!
به جای شاپرکان یله ، دو سه گلّه
به جای صبح سماع من و شقایق چیست ؟
کنار چشمه از آن دختران کوزه به دوش
یکی نمانده بخندد به من که: راست بایست!
نگاه کرد: افق در افق ، کران به کران
- زبانه های کبود و شرابه ها ازکیست ؟
چنان بنفش چکیده به دامن هلمند
که می توان به چهل چشم دوزخی نگریست!
به رستخیز سواران ز شهر سوخته ای-
که پر نقوش طلا روی کوزه های گلی ست
به صد هزار سیاپوش تیغ و جام به کف ؛
- «چه خون تلخ سفیدی ز غوزه ها جاریست !»
مترسک از سفر رنگها به خویش آمد
- چقدر باید مرد و چه وقت باید زیست ؟!
در اهتزاز بنفش آنچنان شراره کشید
که خیره ماند به روز نخست ، ساعت بیست ...
***
میان چشم مترسک کسی ندید و نخواند :
« تفاوتِ گل خشخاش با شقایق چیست؟!»
حمل ۱۳۸۷ - محمد تقی اکبری (سراج)
تا می تپید از سینه ... تا انگشت، ... تا کاغذ
رقصان - چمن تا قرغه۱ - از "کاغذ پران"۲ ها بود
هر طفل،
آنروز در هر مکتب۳ از نام تو غوغا بود
هر چه زمین چرخید و کابل در خودش پیچید
بر "آسمایی"۴ او عقابی پیر و تنها بود
شاید تو را می دید زنده،
ابری که از پشت غبار شهر پیدا بود
صبحی پس از باران به دنبالت دوید ... اما
گم گشتی و گم گشتم و... تاریخ گویا بود!
دیگر نه زان پیر آمد احوالی،
چشما ن تو ماهی گکی در قعر دریا بود
نیش سلاحی سرد،
از کی مگر محبس تغزل- خانه ما بود ؟
تنها تو ماندی و تو تنها...،
هرچه نفس،
*******
شب در شکنج شهر رقصیدی چو "کاغذ باد"
تا صبح پر ریزان "آزادی" چه زیبا بود !
محمد تقی سراج
کابل که بود؟ دختر آیینه و هلال
افتاده بود سمت افق های بی مثال
یکروز هم- ستارۀ کاووس پرزنان
می چید خوشه خوشه از آن گنج لایزال
یکروز هم- پیالۀ بابر فشانده بود
بر دلبران دهلی و دربار،خط و خال
دیروز دیدمش که پس از قرن ها گداز
از کوزه سفالی خود می چشد ملال
سیگار بر لبانش خاموش می شد و
او خیره مانده بود به پانوس پارسال
برشهر بی تهمتن و تهمینه ای که هیچ-
از آن نمانده جز من و مردان خشتمال
یا بر تنور کُشته که بازش همی دمند
مردان برج های کهن، چادری کشال !
……
دیشب کنار رودخانه اجساد، چهره شست
زیبای دهر،دلبر من، ... لوچ پیرزال!
محمد تقی سراج
این غزل در سیاهترین سالهای حکومت طالبان سروده شده بود
دریغ که هنوز هم زبان حال وطن امروز من است!
به شاعران مهاجر افغانستان
می روم دهکده در دهکده، فانوس به دست
در پی آن وطن گمشده، فانوس به دست
می روم تا که به شبکورترین "کلکین" ها
چون شهابی برسم، سرزده، فانوس به دست
جاده های سفرم باد شد و من ماندم
پا به پای شب وحشت زده، فانوس به دست
تا فتیله نرسیده ست به آن سرخ ترین
می روم با قدم یخ زده، فانوس به دست
همسفر شو که هزار و یکمین "استاره"
به وداع من و تو آمده، فانوس به دست
همسفر شو که ز شب های زغالین زمین
خواهم افروخت صد آتشکده، فانوس به دست !
محمد تقی سراج
ترانه هایی از مردان القاعده و طالبان
پس از تحولات ۱۱ سپتامبر:
ازريش و بروت زيوري ديگر كو؟
ملا! چو تو صاحب- بصري ديگر كو؟
صد بوش و بلر آمده و رفته، ولي
بن لادن و ملا عمري ديگر كو؟
***
ازملك شما بادِ هوا ما را بس!
بويي ز نگارِ آشنا ما را بس
غاري ز جهانِ پُر بلا ما را بس!
***
صد ملكِ گران به رايگان پس داديم
والله كه بي گپ وگمان پس داديم
گر خُرد وخراب است، دگر ما چه كنيم؟
آنرا كه ستانديم، همان پس داديم!
***
طي گشت اگر چه روزگار من وتو
عالم شده محو كار زار من وتو
صد كابل وقندهار اگر فتح كنند
كس ره نبرد باز به غار من وتو
***
كوتاه نموده دست انس وجن را
اين غار كه هست كرده ناممكن را
با من دگر از‹‹بهشت شداد›› مگو
برخيز وببين‹‹بهشتِ بن لادن›› را!
***
از سينۀ سنگ و صخره راهي سازیم
زان شوكت وشأن، دودِ آهي سازيم
اي آنكه نخست كوخ ما را زده اي
ازكاخ تو هم تلِّ سياهي سازيم!
درقعرِ بلا، بسطِ جبين دارم باز
ايّام چنان است و چنين دارم باز
بادا كه دو دست من و تو قطع كنند
بمب اتمی در آستين دارم باز!
***
مرمي وكلاش و خون پَتك باد وشما
يك زخم و دو خروار نمك باد و شما
خواهيد امير و مير اگر: ما، ورنه
باز آن خَرك و همان درك باد و شما!
***
هر چند به كيش من و تو خنده زدند،
بر قلب پریش من و تو خنده زدند،
يكروز "بُروت" شان چو "باروت" كنيم!
طفلان كه به ريش من و تو خنده زدند!
***
جامي نزدند در صفِ پيشۀ ما
ياران كه شوند مست از این شيشۀ ما
شانه نزدند اگر به ‹‹ريش›› من و تو
صد تيشه چرا زدند بر‹‹ ريشۀ ›› ما؟!
***
فرياد كه قندهار ماتمكده شد
قندوز غمين و غور وحشت زده شد
گويي كه چهل ستون افلاك شكست
اي واي كه‹‹ القاعده›› بي قاعده شد!
***
این بادیه را شیر نری می باید
پولاد تنی، سنگ سری می باید
تغییر جهان کار هر اسکندر نیست
بن لادن و ملاعمری می باید!
***
هان دور نباشد که جهان جار زنند
ملا ! زغم تو سر به دیوار زنند
بینی که بسا بوش و بلرها خود را
بر تارَکی از ریش شما دار زنند!
محمد تقی سراج
1381
عاشقانه های یک کاندیدای دیگر سان
در نخستین انتخابات پارلمانی افغانستان
هرچند در این ملک غریبیم، غریب
کاندیدِ طریقِِ عشق را شکیب است ، شکیب
ای دل به که رأی می دهی؟ راست بگو!
اینجا که من و یار رقیبیم، رقیب!
****
این شهر غریب، خون- خضاب است هنوز
این کوثر دهر، فاضلاب است هنوز
صد دوزخ تلخِ دیگران گشت آباد
وین جنّت سبزِ ما خراب است هنوز
****
دلدار برید از منِ کرباسی رفت
با جمعِ حریفانِ دگر، عاصی رفت
زین پس: من و عشق و رسم دیکتاتوری اش
زان روز که یارم ز دموکراسی رفت
****
گفتم که: مرو، گفت به آواز حسود:
یار است و دیار است مرا نامحدود
گفتم که: کجاست عشق و زنجیر غمش؟
هر فتنه که بود از دموکراسی بود!
****
هر چند که بود رنج دنیا از ما
خوش باش دلا که هست فردا از ما
از بلخ و تخار تا زَرَنج از دگران
پامیر بلند تا ثریا از ما!
****
خواندند و سرودند: حبیبی و حبیب...
ما خفته و دل سوخته، بی نان و نصیب
هر میر و وزیری که از این کوی گذشت
خشتی سرِ خشت ماند و صد سکه به جیب!
****
در عشق اگرچه یکّۀ دورانی
لیلی صفتی، وامق و مجنون سانی
ای دل که در این معرکه کاندید شدی
هشدار! رقیبِِ جنگ سالارانی
****
استاد دَم از اصل دموکراسی زد
بر منبر ِ شب، چشمکِ الماسی زد
آنقدر درخشید که خورشیدی شد
دیدیم یکی فلاشِ عکاسی زد!
آن کوهِ کبود، تاج خورشید شده ست
آن بادِ تموز، قاصد عید شده ست
آن دشنه که ریخت خونِ قیس و لیلی
امروز برای عشق کاندید شده ست!
****
پُوستر زده ای به شهر زخمی،چپ و راست
لیکن بگو این عکس ِ کدامین ملاست؟
قاتل چو نه ای، این دهن سرخ ز کیست؟
طالب چو نه ای، پس این دو مَن ریش کِراست؟
****
گفتند که وقت رأی دادن آمد
ای خفته دلان هلا که گلشن آمد
ما آب صدا کرده و آتش بارید
ما یار طلب کرده و دشمن آمد!
****
این، تحفه حریر می دهد، آن زربَفت
این یک میِ پنج ساله،آن دیگر هفت...
از آن همه باده، ما ندیدیم که خورد!
بر آن همه گنج، کس ندانست چه رفت!
****
امشب که دلم تکۀ کرباس کشید
چشمان ِ که بود قصر الماس کشید؟
از آنِ کدام میر ِعالمگیر است؟
این سفره کز ارگ تا به تگزاس کشید؟
****
گفتند که مُلک زال و دستان اینجاست
دیدیم که قتلگاه ایشان اینجاست
فریاد بزن هر آنچه خواهی، فریاد!
اقلیم کََََران و شهر کوران اینجاست!
****
نالند ز بی پایی و بی دستی خویش
از صلح پرستی و تهیدستی خویش
امشب هله! آشوب تروریستی است؟
یا می ترکَند از سیه مستی خویش!
****
چنگیز و سکندر آمده؟ نوبت چیست؟
کاین شهر نه جای مرگ است و نه زیست
کاندید شده طایفۀ ریش و کلاش
انگار فقط جای اسامه خالی است!
****
هر کوی و گذر غیر گدا آیا کیست؟
یک پولِ سفید یا سیا پیدا نیست
از طفلِ گدای پسِِِ دروازۀ ارگ
پرسان بکن ای دل که"دموکراسی چیست؟"
محمد تقی سراج
اسد 1384 کابل
غریبانه های عاشقی شوریده و درد هجران کشیده
پس از وقایع 11 سپتامبر:
نه پاي گريزي و نه امّيد امان
درياب! كز آوارغمت گرديدم
چون برج تجارت جهاني ويران
****
تيرغم خويش و قلب من را بنگر
در ورطۀ خون غرقه شدن را بنگر
خواهي كه ز حال زارم آگاه شوي
برج دوقولوي منهتن را بنگر!
****
سرگشتۀ هردشت ودمن يعني من
افتادۀ بي گور وكفن يعني من
طيارۀ افسار رها يعني تو
برجِ دوقولوي منهتن يعني من
****
غم هاي جهان تمام وقف من وتو
آه از وقف و فغان ز مقف من وتو
طياره فقط به قلب پنتاگون زد
دود ازچه بلند شد ز سقف من تو؟!
****
گمگشته به زير قدم بالايي
دردا كه نماند ازمن و از دل نايي
برج ستم يار به افلاك رسيد
بايد برباييم هوا پيمايي!
****
اين فتنه نه با كافر و نه مومن بود
اي يار فقط به دست تو ممكن بود
صد تيرجفا به قلب عاشق بزن
وانگاه بگو كه كار بن لادن بود!
****
طياره وتوپ است ز هرسوي رها
زين فتنه نو جهان شده پرغوغا
بيهوده مگرديد به هركوه و كمر
بن لادن چيست پيش عاشق كش ما؟!
****
زان پیش که باز هم دلت سنگ شود
يك بوسه بده- اگر چه خونرنگ شود-
زين صلح به كامي نرسيدیم اي يار
بادا كه دوباره بين ما جنگ شود!
****
اين بار چه با اخم وادا مي آيد
از بحر و زخاك و از هوا مي آيد
خلقی همه در تلاش ويزاي وي اند!
او خود به درخانۀ ما مي آيد!
۱۳۸۱- محمد تقی سراج